در صداقت نگاهت
بی صدای بی صدا...
خیره، مانده ام.
در بیکران محبتت
غرق شدم.
و سکوت
از درونم فریاد می کشید.

ثانیه ها،
دقایق،
ساعتها،
روزها،
هفته ها،
ماهها، پی در پی هم می گذرند...
و من هنوز چشم به راه!
کاش می دانستم...
سردی کلام تو
خبر از خاموشی شعله ی عشق قلب تو را می دهد.
کاش می دانستم...
که دوستت دارم های من
شکاف دوری من و تو را عمیق تر می کند
کاش می دانستم...
شعله ی عشق تو
از شعله ی کبریت نیز کوتاهتر و زودگذرتر است

کاش می دانستم، کاش می دانستم...!!!
کبوتر عاشق قلب من پر کشید
زمان جدایی فرارسیده است...
چه زود و چه تلخ!
دیریست که از من یادی نمی کنی
عقلم به حقیقت ماجرا آگاه است
ولی قلبم!
قلبم هنوز با وعیدهای کودکانه خود را سرگرم می کند
شاید هم راست بگوید،
خدایا تو بگو،
به حرف کدامیک ایمان آورم
عقل راستگو
یا
قلب دیوانه؟
من در آینه، رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟ هیچ!
من چه دارم که سزاوار تو؟ هیچ!

تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟ همه چیز
تو چه کم داری؟ هیچ!
بی تو درمی یابم
چون چناران کهن، از درون تلخی واریزم را.
کاهش جان من این شعر من است.
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا، هرگز،
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی...!!!
سخت است می نوش کسی دیگر بود
شمع شب خاموش کسی دیگر بود
با یاد کسی که دوستش می داری
یک عمر در آغوش کسی دیگر بود.

تو در افکار خودت شناور بودی
ومن در خيال تو غرق شدم.
نمي خواهم نجاتم دهي،
چون من
غرق شدن را به نجات تو ترجيح مي دهم!
با قلم مي گويم:
-ای همزاد، ای همراه، ای هم سرنوشت...
-هر دومان حيرانِ بازی های دوران های زشت...
-شعرهايم را نوشتی، دست خوش؛
-اشک هايم را کجا خواهی نوشت...؟!

چه می خواهی برايت بنويسم؟ چه مي خواهی به تو بگويم؟
تو پيمانه وجودم را لبريز كردي و مدتهاست كه نفس و خون و زندگي من هستي.
ديگر چه ميتوانم بگويم كه تو نداني ...؟!!
زمانی كه در پيمانه اميد چيزي نماند ديگر بايد آن را رها كنيم تا به دل دريا فرو افتد.
فراموشی.....!!! فراموشی دريايست كه همه چيز ما در آن غرق ميشود سرانجام شادمانی خود را به دل تاريکش مي افكنيم.
اما نه...! بايد تو را در بيداري هم ببينم تا اگر روزی خواب جاويدان مرا فرا رسد
حق داشته باشم.
من تنها يي را تنها با تو ميخواهم...
عشق يعني عروج ما سوا
لحظه ناب ديدار خدا
عشق يعني پرده را وا پس زدن
بر حريم عقل و دل خنجر زدن
عشق يعني وصل و ديدار و لقا
اوج,اوج,تا بي نهايت, تا خدا...


